حكيم زجاجى

1036

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

غلامى دگر اىتكين نام داشت * بدان شغل چون ديگران كام داشت به‌جاى تكين ، اىتكين شد امير * منم گفت ، قائم‌مقام نصير بپيچيد سر بدرگ از بختيار * نمىكرد فرمان او اختيار غلامى بنفرين يكى چشم داشت * درون پرجفا دل پر از خشم داشت همه اىتكين اعورش خواندند * در آن بوم‌وبر مهترش خواندند چو آگاه شد بختيار از غلام * فرستاد نزديك عمش پيام مدد خواست از بو شجاع گزين * نهاد از بر اسب اقبال زين بيامد به بغداد چون پيل مست * چو بگشاد دست اىتكين را ببست همه لشكر ترك را پست كرد * ز خون عدو خاك را مست كرد غلامان از او روى برگاشتند * برفتند و بغداد بگذاشتند چو بغداد را ديده فرخنده شاه * در آن بوم‌وبر كرد خسرو نگاه بهشت و ارم بود و باغ و بهار * بياراسته خوش‌تر از قندهار دلش طالب ملك بغداد شد * برش ملك عالم همه باد شد هم اندر زمان عز دين را ببست * عضد شاه و چون ابر بگشاد دست چو آگاه شد ركن دين همام * فرستاد حالى به خسرو پيام كه تو رفته‌اى تا كنى ياورى * شود كوته آن جايگه داورى شوى يار در جنگ با بختيار * كنى با بدانديش او كارزار نشانى ورا بر سرير شهى * سپارى به دو تاج و تخت مهى تو رفتى و او را گرفتى و بست * چه گويند مردان يزدان‌پرست مگر از دماغ تو دور است هوش * فروبست گردون تو را چشم و گوش تو رفتى از اينجا به كردار شير * كه تا يار گردى تو با آن دلير همان‌گاه را گوش داراى ز گرگ * تو خود گرگ بودى چو گشتى سترگ ببر بيخ آن فتنه منشين ز پاى * رها كن از او دست و نزد من آى چو بشنيد پيغام آن شيرمرد * شهنشاه را گشت دل پر ز درد از آن كامران دست كوتاه كرد * وز آن جايگه سر سوى راه كرد به كرمان‌زمين شد سوى جاى خويش * در آن بوم شد لشكرآراى خويش ولى در دلش ميل بغداد بود * همه پادشاهى برش باد بود